اطلاعیه
اساس آلمان هگل
آلمان دیگر یک دولت نیست جلسه اول / بند اول در این عبارات، سخن بر سر این است که آیا به‌کاربردن نامی به‌نام «آلمان» موجه است؟ این عبارت واقعاً عجیب است. می‌گوید: «آلمان دیگر یک دولت نیست.» نمی‌گوید آلمان دیگر یک جامعه یا اجتماع نیست. می‌گوید آلمان دیگر یک دولت نیست؛ اما این جمله به این معناست که آلمان دیگر کلیتی به نام آلمان نیست.
کلیت زمانمند است جلسه دوم / بند دوم این عبارت نشان می‌دهد که درک رایجِ از کل و جزء برای فهم موجودیتِ واحدِ یک اجتماع ناکافی است؛ زیرا با این تعبیر، اولاً درک ما از جامعه به یک درک ایستا مبدّل شده و ثانیاً کلیت تبدیل می‌شود به امری که گویی مستقلاً در جایی «وجود دارد» و این مسئله‌، زمینۀ نادیده‌گرفتن اجزا را فراهم می‌کند.
جنگ آباء همۀ چیزها است جلسه سوم / بند سوم و چهارم جنگ مظهر کامل سیاست است. در جنگ است که معنای باهم‌بودن یک جامعه آشکار می‌شود. جنگ پیشینی‌نبودنِ چیزها در سیاست را نمایان می‌کند. در نقطۀ جنگ است که می‌توان اکنونیت را دیدار کرد. به همین دلیل، جنگ سیاسی‌ترین نقطۀ سیاست است و آن جایی است که یک ملت تشکیل می‌شود یا آشکار می‌شود که به‌واقع وجود نداشته است.
واقعیت تنها در ضرورتِ آن فهم می‌شود جلسه چهارم / بند پنجم هگل اجازه نمی‌دهد شکست آلمان از فرانسه، همچون یک ماجرای تصادفی قلمداد شود که می‌توانست با ذکاوت و فراستِ موضعیِ ما به اشکال دیگری پایان یابد؛ بلکه نشان می‌دهد این شکست بالضروره رخ داده است.
معقولیت نهفته در استعداد است جلسۀ پنجم / بند ششم وقتی ما در فهم «آنچه هست»، در جستجوی «آنچه باید باشد» باشیم، همواره در پی استعدادی در واقعیاتِ اینک موجود هستیم که خبری از ضرورت دارد. آن استعداد در اجمال خود، تفصیلِ گنگ واقعیت را گویا می‌کند و آن را از پراکندگی نجات می‌دهد.
دولت امکان قانون است جلسۀ ششم / بند هفتم و هشتم هگل از ابتدای این نوشتار تلاش می‌کند تا توضیح دهد، زمانی که دولت به‌عنوان نماینده و عامل وحدت سیاسی زوال پیدا کند، قانون نیز نه‌تنها محتوای خویش را از دست می‌دهد، بلکه امکان تفسیر واقعیت را نیز از دست خواهد داد.
ملتی که دولت ندارد، تاریخ ندارد جلسۀ هفتم / بند نهم
آزادی در دولت تحقق می‌یابد جلسه هشتم / بند دهم (بخش اول) آزادی، بخردانه‌بودنِ خویش را صرفاً در ذیل یک دولت به دست می‌آورد. بخردانه‌بودنِ آزادی، یعنی آزادی به‌عنوان آنچه می‌تواند صفت یک انسان باشد.
«کل» کوچک‌تر از «جزء» است جلسه نهم / بند دهم (بخش دوم) «جزء» تفصیل‌یافته است، در حالی‌ که «کل» همواره در اجمال محقق می‌شود. از همین روی می‌گوییم: در فلسفه و سیاست، «کل» از «جزء» کوچک‌تر است.
در جزئیت جزء، کل حد پیدا می‌کند جلسهٔ دهم / بند یازدهم اگر جزء امکان حضور در مرزهای کل را پیدا نکند به‌سهولت نمی‌توان گفت که جزئی است. این امکانِ برون‌روی به نحوی تعلّق به کل هم هست.
قانونی که در بطن خود تثبیت چرخه خشونت است. جلسهٔ یازدهم / بند دوازدهم کُل زمانی شکل می‌گیرد که بتواند بر جزء حد بزند و آن را متعین کند.
حق مشروط به کل است جلسهٔ دوازدهم / بند نوزدهم و بیستم
حقوق اساسی چه باید باشد؟ جلسهٔ سیزدهم / بند بیست‌ویکم تا بیست‌و‌چهارم مفاهیم باید آزمونِ انضمامیت را به جان بخرند تا بی‌معنی نشوند. آزمون مفاهیم حقوق اساسی، کلیت سیاسی است و علم حقوق اگر می‌خواهد بیان کند و نپوشاند باید آماده باشد تا بر مرزهای علم حرکت کند.
قدرت، شرط تحقیق «مفهوم دولت» است جلسهٔ چهاردهم / بند بیست‌وپنجم
دولت در اسلحۀ مردم حاضر می‌شود جلسه پانزدهم / بند بیست‌وششم
همۀ قوانین تا پیش از تحقق ارزش یکسانی دارند جلسه شانزدهم / بند بیست‌وهفتم
ضرورت در فعلیت برقرار می‌ماند جلسه هفدهم / بند بیست‌وهشتم
آزادی در بیرون از حیطه دولت ناممکن است جلسه هجدهم / بند بیست‌ونهم
دولت تحت حکومت بخت فعلیت می‌یابد جلسه نوزدهم / بند سی‌ام تا سی‌و‌پنجم
 1  
پرسش فلسفی اگر در پی اساس است، راهی جز یافتن آن در انضمامیت ندارد و سیاست اگر قرار است به اجتماعِ سیاسیِ انسان بیندیشد، ناگزیر از درک انضمامی سرشت آن است. آنچه اینجا به‌نحو شگفت‌انگیزی خود را نشان می‌دهد، وضع نقیضه‌گونی است که فلسفه و سیاست را به هم می‌رساند؛ یعنی پیگیریِ اساس در وضع ناپایدار سیاست. در این وضعِ نقیضه‌گون، نه امر ناپایدار همچون تجربۀ پراکنده است و نه اساس چیزی در بنِ مطلق امور.