جلسه هفدهم / بند بیستوهشتم
❝
For a mass [of people] to form a state, it is necessary that it should form a common military force and political authority. But the manner in which the particular effects and aspects of the union which result from this are present, or the particular constitution [which is chosen], is irrelevant to the formation of an authority by a mass [of people]. The ingredients required for this particular operation may in any case be present in the most diverse ways; and in a specific state, there may even be complete irregularity and disparity in such matters. In considering these, we must distinguish between two things: between what is necessary for a mass [of people] to become a state and common authority, and what is merely a particular modification of this authority and does not belong to the sphere of the necessary but, in conceptual terms, to the sphere of greater or lesser improvement and, in terms of actuality, to the sphere of chance and arbitrary will.
❞
برای اینکه یک انبوهه (توده) بتواند یک دولت تشکیل دهد، ضروری است که یک نیروی نظامی مشترک و یک قدرت سیاسی واحد تشکیل دهد. اما نحوه حضور تأثیرات و جنبههای ویژۀ این اتحاد، یا اساس خاصی [که انتخاب میشود]، به شکلگیری قدرت توسط این انبوهه بیارتباط است. مواد لازم برای این عملیات خاص در هر صورت ممکن است به روشهای بسیار متنوعی وجود داشته باشد؛ و در یک دولت خاص، حتی ممکن است در چنین مواردی بینظمی و نابرابری کامل وجود داشته باشد. هنگام بررسی این موارد، باید بین دو چیز تمایز قائل شویم: بین آنچه یک انبوهه برای تبدیل شدن به یک دولت و قدرت مشترک بالضروره لازم دارد، و آنچه صرفاً یک اصلاح خاص در این اتوریته است و به حوزۀ ضرورت تعلق ندارد، بلکه از نظر مفهومی به حوزه بهبود بزرگ یا کوچک و از نظر بالفعل بودن به حوزه تصادف و اراده خودسرانه تعلق دارد.
مروری جلسه گذشته
هگل در ابتدای بحث از مفهوم دولت میگوید این قوانین و نظریهها نیستند که دولت را محقق میکنند، بلکه عملیاتیشدن و وجودداشتن دولت در عمل است که روشن میکند دولتی داریم یا نه. در سطح قانون و نظریات، هنوز هیچ چیزی برای قضاوت وجود ندارد. (این درک، نسبتی هم با درک تاریخی هگل دارد.) هگل در ادامه، برای بررسی آن چیزی که سبب تشکیل دولت واحد میشود، تلاش میکند تا تفکیکی میان آن «ضرورت» که دولت را به وحدت میرساند و آن «فعلیت» که همواره متناسب با شرایط متغیر است، قائل شود؛ فعلیتی که خود را در اداره، قانونگذاری، اخذ مالیات و شکلبندی حقوقی نسبت بین طبقات نشان میدهد.
ضرورت در فعلیت برقرار میماند
فعلیت دولت امری «اقتضائی» است و چون اقتضائی است، نباید آن را با آن چیزی که سبب تشکیل دولت شده، یعنی ضرورت دولت و ضرورت وحدت آن، خلط کرد. تمام مواردی که هگل نام میبرد، از جمله مالیاتگیری، ارتباط بین طبقات و نحوه اداره حکومت، همگی به فعلیت مربوط میشوند. حتی در آخر، آنجایی که به دین هم اشاره میشود، مسئله هگل فعلیت است. هگل میگوید برای کشورهای شمال اروپا، هیچ امکانی جز دین وجود نداشت که بتوانند به وحدت و به دولت برسند. هگل نمیخواهد بگوید که دین در تشکیل دولت ضروری است. میگوید اقتضای شرایط واقعی اروپا این بود که دین تأثیر مهمی در وحدتیافتن داشته باشد. هگل با این کار تلاش میکند تا نشان دهد آن چیزی که باعث وحدت میشود، نباید در فعلیتِ اقتضائی فروکاسته شود.
اینجا دو جهت اساسی وجود دارد که باید به آن توجه کنیم. این دو سر ماجرا هیچکدام قابل حذف نیستند و بهراحتی هم نمیتوان آن دو را آشتی داد. اول اینکه این تفکیک میان «ضرورت» و «فعلیت» برای هگل بسیار مهم است. این تفکیک ضروری است، وگرنه فهم آن ضرورتی که دولت را تشکیل میدهد، در میانۀ اقتضائات متعدد و متغیرِ فعل حکومت از بین میرود. اگر ما این دو را از هم تفکیک نکنیم، آن ضرورتی که سبب شده من و شما با هم یک واحد را تشکیل دهیم و ذیل آن متحد شویم، از بین میرود. چرا؟ چون فعلیت اقتضائی است. آن وحدتی که ما را در این فعلیتها نگه میدارد، چگونه باید خودش را حفظ کند؟ اگر این وحدت در کیفیتِ اداره که پیوسته تغییر میکند، تخلیه شود، پس چگونه من و شما با هم یک واحد هستیم؟ این همان بحثی است که به نحو دیگری ذیل مفهوم «اساس» در اشمیت مطرح میشود و طبق آن، حذف مسئله اساس، امکانِ دولتداشتن را ار بین میبرد.
نکته دوم همان چیزی است که هگل در ابتدای مفهوم دولت میگوید: این ضرورت لاجرم باید همواره خود را در «فعلیت» نشان دهد، نه در تئوری؛ چراکه اگر در تئوری باشد، هنوز هیچ چیز نیست. اگر فعلیت را از ضرورت جدا کنیم، ضرورت امکان تحقیق و قضاوت نداشت. بیرون از واقعیت، هر چیزی میتواند خوب یا بد باشد. هگل به دقت میگوید فارغ از فعلیت، ارزش طرحها یکسان است. زمانی که یک طرح «تاریخیت» پیدا میکند، تازه میتواند نشان دهد که آیا واجد ضرورتی قابلدفاع هست یا نیست. در مقام بحثونظر، در دفاع از استبداد میتواند دلایل مختلفی آورد و همانقدر هم استدلال مستحکم در دفاع از دموکراسی بیان کرد. در این سطح، استدلالها درباره استبداد به همان اندازه کامل است که درباره دموکراسی.
اگر چنین است و ضرورت پیوسته خود را در عمل نشان دهد، آیا این فعلیتداشتن میتواند یکسره اقتضایی باشد؟ اگر اقتضایی باشد، چگونه میتواند ضرورتی در آن باشد و آن را به ما نشان دهد؟ واقعیت یک چیز نمیتواند اقتضایی نباشد. فعلیت همواره در «نسبت» محقق میشود. من در یک خانواده متولد شدهام، در مکانی زندگی میکنم و با آدمهای زیادی نسبت دارم. همینکه روی این زمین، خانواده و دوستان و موقعیتی داریم، یعنی در نسبت هستیم. این نسبتها اجازه میدهد واقعی شویم. واقعیت همواره در نسبت است. این در حالی است که وقتی شما در فلسفه از «جوهر» صحبت میکنید، جوهر را نمیتوان در نسبت تعریف کرد. اگر جوهر وارد نسبت شود، دیگر جوهر نیست؛ جوهر در فلسفه کشف میشود تا نسبتها در کنار هم وحدت بیابند.
پس چگونه ممکن است فعلیت، که یکسره اقتضایی است، ضرورت را نشان دهد، در حالی که هگل میگوید ضرورت برای اثبات خودش، باید به فعلیت درآید؟
ممکن است گفته شود که دو نوع فعلیت وجود دارد: یک «فعلیت ضروری» که حامل ضرورت است و یک فعلیت اقتضایی. این راه به وضوح غلط است؛ چون فقط بحث را طولانیتر میکند و دوباره این پرسش تکرار میشود که فعلیتِ ضروری چیست و چه تفاوتی با فعلیت اقتضائی دارد.
پس باید راهی میان ضرورت و فعلیت پیدا کرد. به عبارت دیگر، میان ضرورت و حادثه، میان ضرورت و اقتضا. پرسش این است: چگونه میتوانیم از وحدت و ضرورت در دلِ فعلیت و اقتضا سخن بگوییم؟ چگونه ضرورت با حادثه مرتبط است؟ وقتی از فعلیت صحبت میکنیم، از امر پیشبینیناپذیر حرف میزنیم. اگر تلقی ما از ضرورت یک مفهوم دربسته، یک طرح کامل، منسجم و قاطع باشد، همواره رابطهاش با حادثه، سست خواهد بود. این نگاه مدرسی که گمان میکند ضرورت (جوهرۀ امور) یک چیز سفت و محکم است که خود را در اقتضائات و عوارض تجلی میدهد، با حرف هگل سازگار نیست. هگل گفت واقعیتِ تاریخیِ یک چیز، امکان وحدت آن چیز است. نمیتوان واقعیت تاریخی چیزی را حذف کرد و گفت آن چیز همچون یک امر واحد هست. اینطور نیست که بتوانیم طرحی از ضرورت داشته باشیم و بعد ببینم چگونه با فعلیت کار مطابقت پیدا میکند. ضرورت و فعلیت، هر دو باید به سمت هم حرکت کنند.
پس در گام اول، هگل به ما گفت ضرورت در واقعیت و فعلیت است، نه در قانون و کلمات. در گام دوم گفت وحدت و ضرورتِ یک چیز در فعلیت تخلیه نمیشودِ، چون فعلیت اقتضائی و در حال حرکت است. پس چگونه میتوانیم اینها را به هم برسانیم؟ ضرورت برای بودنِ خویش محتاج فعلیت است و فعلیت برای حفظ پیوستگی و اجتناب از پراکندگی، محتاج ضرورت است.
این پرسش دشوار نشاندهندۀ درک تازهای است که ما باید از ضرورت پیدا کنیم. چگونه میتوان از وحدت یک دولت، از وحدت مردمِ تحت یک دولت صحبت کرد؟ معنای وحدت ما ایرانیها چیست؟ ما چگونه باهمبودنِ خودمان در کنار هم را ضروری تلقی میکنیم؟ اگر این وحدت و ضرورت بخواهد معنی داشته باشد، باید نسبتی با فعلیت برقرار کند. و آنگاه پرسش مهم این است که در این نسبت، وحدت و ضرورت چگونه حفظ خواهد شد و در واقع این چگونه ضرورتی است که در فعلیت برقرار میماند؟ شما نمیتوانید از ضرورت دولت ایرانی صحبت کنید و حوادث را نادیده بگیرید.
به نظر میرسد این بزرگترین نقصانی است که در طرح آقای سیدجواد طباطبایی وجود دارد. او میتواند از ایران فرهنگی و وحدت ایرانشهر صحبت کند، اما وقتی در مورد این هویت واحد فرهنگی حرف میزند، حوادث را بیرون میگذارد. شما در بحث او اهمیتی برای انقلاب نمیبینید، در حالی که ما انقلاب کردیم. اهمیتی برای جنگ نمیبینید، در حالی که ما هشت سال جنگیدیم. انگار انقلاب مردم ایران یک خطای نظری بوده است. موقعیت این چیزی که رخ داده، در آن ضرورت کجاست؟ سیدجواد طباطبایی در طرح خود میتواند همه اینها را نبیند و درباره وحدت ایران حرف بزند؛ چون وحدت ایران برای او دربسته است؛ همان ضرورتی است که نیاز به فعلیت ندارد؛ همان طرحی است که آزمونناپذیر است و واقعیت تاریخی را به ماهیت خود راه نمیدهد. انگار واقعیت تاریخی یک سرسره است که یک گوی فلزی (هویت) صرفاً روی آن سر میخورد و به ما میرسد. در حالی که این بستر، پر از حادثه است و هویت ما در آن ضربه خورده، آسیب دیده و در مرز تلاشی رفته و برگشته است.
این پرسش باید مدنظر ما باشد و بتوانیم هگل را در نسبت با این پرسش بخوانیم؛ اینکه آن ضرورت، آنچه وحدت دولت را امکانپذیر میکند و آن «اساس» که از آن یاد میشود، واقعاً چگونه چیزی است.