اطلاعیه
جلسه بیستم / بند سی‌وششم تا چهلم
In our times, the links between members [of a state] may be equally loose, or even non-existent, as far as customs, education, and language are concerned; and identity in these respects, which was once a pillar of national union, now counts as one of those fortuitous circumstances whose nature does not prevent a mass [of people] from constituting a political authority. Rome or Athens, and even any small modern state, could not have survived if the many languages in use in the Russian empire had been spoken within their frontiers, or if the customs of their citizens had been as varied as they are in Russia (or as customs and culture [Bildung] are even in any major city in a large country).
در دوران ما، پیوندهای میان اعضای [یک دولت] در زمینه آداب و رسوم، آموزش و زبان، ممکن است سست بوده یا حتی وجود نداشته باشد. هویت در این زمینه‌ها که زمانی ستون اتحاد ملی بود، اکنون به عنوان یکی از آن شرایط تصادفی به شمار می‌رود که ماهیت آن مانع از آن نمی‌شود که توده‌ای [از مردم] اتوریتۀ سیاسی را تشکیل دهند. روم یا آتن، و حتی هر دولت کوچک مدرن، نمی توانستند دوام بیاورند اگر زبان‌های متعددی که در امپراتوری روسیه صحبت می‌شد، در مرزهای آن‌ها صحبت می‌شد، یا اگر آداب و رسوم شهروندان آنها به همان اندازه متنوع بود که در روسیه هست یا حتی به اندازۀ آداب و رسوم و فرهنگی [Bildung] که در هر کلان‌شهر یک کشور بزرگ وجود دارد، متکثر بود.
محمدرضا هدایتی
دولت با تعلیق فرهنگ تاسیس می‌شود

مرور جلسه گذشته

در جلسه گذشته، بحث در این بود که هگل امور مربوط به فعلیت و نحوۀ تحقق دولت را، در تمایز با اساسِ ضروری آن، تحت «حکومتِ شانس» قرار می‌دهد. از نظر او، ارادۀ عمومی به دولت‌داشتن، اساس ضروری دولت است و سایر مؤلفه‌های فعلیت، همچون شکل اداره، قوانین مدنی، نظام مالیاتی و نحوۀ توزیع قدرت، در نسبت با این ضرورت، اموری تصادفی و اقتضایی‌اند. بنابراین، ساختار و فرم دولت، نه همچون سازوکاری تمامیت‌یافته و محتوم، بلکه به‌مثابه امری موقعیت‌مند و گشوده به روی حوادث جهان شکل می‌گیرد؛ چراکه اگر دولت درها را به روی بخت و آینده ببندد، نیروی حیاتی خود را از دست داده و در هم خواهد شکست.

دولت با تعلیق فرهنگ تاسیس می‌شود

در این عبارات، هگل از این سخن می‌گوید که یک موجودیت سیاسی نمی‌تواند بر پایۀ اموری همچون زبان و فرهنگ و دین بنا شود. او برخلاف ناسیونالیسمِ رمانتیک که ملت را بر پایه زبان و فرهنگ مشترک تعریف می‌کند، توضیح می‌دهد که تفاوت زبان و آداب و رسوم (مانند امپراتوری روسیه) مانع تشکیل یک اقتدار سیاسی واحد نمی‌شود. دولت‌های باستانی (آتن و روم) شاید تابِ چنین تنوعی را نداشتند، اما دولت مدرن می‌تواند این تکثر را در خود هضم کند. از نظر او، علی‌رغم آنکه «در دین است که ژرف‌ترین جوهرۀ انسان آشکار می‌شود»، اما همان‌طور که وحدت دینی مانع جنگ بین ملت‌ها نشد، تنوع دینی هم لزوماً باعث فروپاشیِ یک دولت‌ نمی‌شود.

در دین است که ژرف‌ترین جوهرۀ انسان آشکار می‌شود و انسان‌ها به‌مثابه کانونی سامان‌مند پیوسته می‌توانند خود را در آن شناسایی کنند، حتی اگر همۀ چیزهای سطحی دیگری که پیرامون آن‌ها پراکنده است، واجد هیچ اهمیتی نباشد. تنها از این طریق می‌توانستند علی‌رغم نابرابری و ناپایداریِ روابط و اوضاع دیگرشان، از عهدۀ وفاداری به‌یکدیگر برآمده و به همدیگر اطمینان کنند. اما حتی نیاز به هویت‌یابی درونِ دولت‌های مدرن ، حداقل در این ساحت، غیرضروری دیده شده است.

در شمال اروپا، وحدتِ دینی همواره شرط لازم [تحققِ] دولت بوده است. هیچ بدیلی شناخته نشده بود، و بدون این یگانگی اولیه، هیچ وحدت یا وفاداریِ دیگری ممکن به نظر نمی‌رسید. گاه خود این پیوند چنان قدرتمند شده است که در مواقعی، ناگهان مردمانی را که قبلاً با یکدیگر بیگانه بودند یا دشمنان قومی را به یک دولت واحد تبدیل کرده است. دولتی از این دست نه‌تنها جامعۀ مقدسی از مسیحیان و نه ائتلافی بوده است که منافع آن‌ها و فعالیت‌های مرتبط با آن‌ را متحد می‌کند، بلکه یک قدرت و دولت دنیوی واحد بوده است که با حیثیت مردمی واحد و ارتشی متحد، موطنِ حیاتِ ابدی و فانیِ خود در جنگ علیه شرق را نیز فتح کرده است. 

نه قبل از این زمان و نه پس از تجزیۀ [امت مسیحی] به ملت‌ها [Volker] دینِ مشترک مانع جنگ‌ها نشده است یا ملت‌ها را در یک دولت واحد متحد نکرده است - چیزی بیش از تنوع مذهبی باعث تجزیۀ دولت‌ها در زمانۀ ما نمی‌شود. اتوریتۀ سیاسی به‌مثابه حقِ سیاسیِ ناب [Staatsrecht] توانسته است خود را از اتوریتۀ دینی و حق مرتبط با آن تفکیک کند، ثبات کافی خود را حفظ کند و خود را به نحوی سازمان ببخشد که نیازی به کلیسا نداشته باشد. بدین ترتیب کلیسا را به شرایط انفکاک از دولت و به‌نحو مستقر حول محور (تحت تصرفِ) دولت رُم در زمان پیدایش آن، بازگردانده است.

اگر چنین است و داشته‌های فرهنگی و معنوی یک ملت نمی‌تواند قوام‌بخش جمعیت آن‌ها شود، چگونه ممکن است انسان‌هایی گرد هم آیند و با یک نام مشترک، موجودیت سیاسی واحدی را تشکیل دهند؟ آیا این صرفاً به این معناست که دولت به‌مثابه «حقِ سیاسیِ ناب» به‌رغم آنکه «توانسته است خود را از اتوریتۀ دینی و حق مرتبط با آن تفکیک کند»، نسبت به فرهنگ و دینِ مردمش لابه‌شرط است و می‌تواند تنوع در این امور را به رسمیت بشناسد؟ یا بدان معناست که فرهنگ و دینِ مردم ضرورتاً ارتباطی با جمعیت‌یافتن آن‌ها ندارد؟ اما آیا در واقعیت، مردمی که وحدت فرهنگی و دینی ندارند و مردمی که از چنین وحدتی برخوردارند، به یک میزان موفق به تشکیل جمعیت‌های انسانی شده‌اند؟

باید توجه داشت که تأسیس دولت یک امر انسانی است و از جانب کسانی رخ می‌دهد که در یک شرایط خاص تاریخی زندگی می‌کنند. و لذا رخداد تأسیس نمی‌تواند لابه‌شرط از موقعیت خاص خود باشد. تأسیس دولت، همان‌طور که در گسستی از همۀ داشته‌های فرهنگی و دینی و نژادی یک ملت رخ می‌دهد، در یک موقعیت خاص تاریخی و جغرافیایی اتفاق می‌افتد. چه اینکه همۀ آنچه موقعیت و میدان تأسیس را شکل می‌دهد، شرط ضروری آن به‌حساب آید و تأسیس در گسست از آن شرایط اتفاق می‌افتد. هر گسستی، گسست از چیزی است و جهتی را دنبال می‌کند؛ چنان‌که مردمی که موفق به تأسیس دولت می‌شوند، از همان لحظه جهتی را دنبال می‌کنند و هویتی متمایز می‌یابند؛ والّا «تأسیسی» رخ نداده بود.

با این حال، هگل در اینجا تأکید بر این دارد که تأسیس دولت، معلول هیچ‌یک از روندها و داشته‌های پیشین یک ملت نیست؛ بلکه یک رخداد تازه است که با وقوع آن، یک بار همۀ آن داشته‌ها به تعلیق درمی‌آیند و البته ممکن است بار دیگر به شکل تازه و زنده‌ای حاضر شوند. به عبارت دیگر، دولت، نه برآیند ضروری یک دین یا فرهنگ خاص، بلکه نیرویی است که با ظهور خود، امکان بازخوانی آن‌ها را در صحنۀ سیاست فراهم می‌آورد. از این‌رو، وحدتِ سیاسی، نه محصولِ شباهت‌های پیشین افراد، بلکه نتیجۀ تصمیم مشترک آنان برای زندگی تحت یک نام و سرنوشت واحد است.

دیدگاه شما
ارسـال دیدگـاه



پرسش فلسفی اگر در پی اساس است، راهی جز یافتن آن در انضمامیت ندارد و سیاست اگر قرار است به اجتماعِ سیاسیِ انسان بیندیشد، ناگزیر از درک انضمامی سرشت آن است. آنچه اینجا به‌نحو شگفت‌انگیزی خود را نشان می‌دهد، وضع نقیضه‌گونی است که فلسفه و سیاست را به هم می‌رساند؛ یعنی پیگیریِ اساس در وضع ناپایدار سیاست. در این وضعِ نقیضه‌گون، نه امر ناپایدار همچون تجربۀ پراکنده است و نه اساس چیزی در بنِ مطلق امور.