اطلاعیه
نیما یوسفی
که داند صواب را؟
ترجمۀ سخنرانی نوبل، ۵ ژوئن ۱۹۹۱، اسلو میخائیل گورباچُف

که داند صواب را؟

مقدمه

«دیگر نمی‌شود» رفته‌رفته به یکی از تکه‌کلام‌های دولتِ امروزِ ایران بدل شده است. ظاهرا حالا دیگر ما این شهامت را یافته‌ایم که در برابر واقعیات، از طبیعی و تاریخی گرفته تا ژئوپلیتیک، سر خم کنیم. کاربلدانِ دولت از جاافتاده‌ترها تا جوان‌ترها، هرکدام سرمست‌تر و بلندتر از آن یکی فریاد می‌زند که دیگر نمی‌توان بر این منوال مهلک بود و باید با دستورِ کاری سنجیده کشور را به مسیر درست برگرداند. سپس و ضمن اعلامِ ناگزیری و لاعلاجیِ وضع، سیاست‌هایی درست پیشنهاد و اتخاذ می‌شود؛ راهکارهایی علمی و تجربی که معقولیتشان بر همگان -هر که در این مباحث سررشته‌ای دارد- واضح و مبرهن است. امروز کمتر می‌توان شخص موجهی را پیدا کرد که خواستار تصدی‌گریِ دولتی باشد که حسب ظاهر، حالا دیگر ابزار تصدی هم ندارد!

این طرح و برنامه‌ها مزیت مضاعفی دارند؛ آن‌ها امکان ترسیم فضای پیامدها را با احتمال بالایی فراهم می‌کنند. ما می‌توانیم آسوده باشیم که اگر فلان سیاست درست را اتخاذ کنیم، خود به خود نتیجۀ درخوری حاضر می‌شود. به این ترتیب دیگر لازم نیست که نگران فضای پرتنش سیاسی‌ای بود که در آن اتهام فساد و خیانت ما را به کمین نشسته. حالا نوبت به این می‌رسد که آدمی کاربشناس و درست و حسابی را پیدا کرده ،بر منصب نشانده و به او اعتماد کنیم؛ کسی که ضرورت اصلاح را ملتفت باشد و دست ما را با سیاست‌هایی درست که آینده‌ای روشن را ترسیم می‌کنند، پر کند. این‌گونه ما با شجاعت، ناگزیری وضع را فهمیده و پای خود را جمع کرده‌ایم تا جریان اقدامات درست، آن را چاره کند. دولتِ ایران پیش‌تر هم در برهه‌هایی این منطق را احضار کرده بود؛ برای مثال آن‌گاه که در مواجهه با بحران جنگ‌های بین‌الملل برای جلوگیری از آسیب بسیار، سیاست بی‌طرفی را صائب دانست؛ سیاستی که دولت ایران را لگدمال کرد.
دولت‌های شخیصِ تاریخ، هنگامی که از اضمحلال و سستی بیمناک می‌شوند، دست به خطر می‌زنند. سیاست‌هایی را در پیش می‌گیرند که آیندۀ مشخصی ندارد و مکان‌هایی می‌سازند که نهادهای قهقراییِ درست‌کار را به تکاپو بیندازد؛ به این ترتیب عنصرِ اضطراب را وارد صحنه می‌کنند تا بر نیروی خودپیدای خمودگی فائق شود. این تصمیمات از آن رو که پیامد روشنی ندارند، آن نیروی عظیم انسانی و سیاسی را طلب می‌کنند که می‌تواند «واقعا» منجر به حرکت شود.

میخائیل سرگی‌ویچ گورباچف، دبیرکل حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی که چند ماهی‌ست رئیس‌جمهور اتحاد شوروی هم نامیده می‌شود، شش سال پس از آغازِ به کار بستنِ سیاست دلیرانۀ پرسترویکا (به معنی بازسازی) و تنها چند ماه پیش از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، در تالار پایتخت نروژ ایستاده تا جایزۀ صلح نوبل را دریافت کند. او با لحنی بسیار احساسی اما مصمم، از فراز و نشیب این راه شش‌ساله می‌گوید و این جایزه را دستاوردی نه برای خود که برای همۀ مردم شوروی می‌داند. گورباچف که شمرده سخن می‌گوید، بارها توسط حضار تشویق می‌شود. او البته به آن‌ها گوشزد می‌کند که قرار نیست شوروی تماما شبیه غرب شود و جای خودش را در جهان نگه خواهد داشت؛ آن‌ها باز تشویق می‌کنند. امیدوار ادامه می‌دهد؛ از سختی‌هایی که به جان خریده می‌گوید و انتظاراتش را از جهان اروپایی و آمریکایی بیان می‌کند؛ وعده می‌دهد که با هم خواهند توانست آینده‌ای آکنده از صلح و صفا بسازند.

گورباچف با حرارت، گاهی به دقت و گاهی مجمل از تلاش سترگی که برای جاکَن کردنِ جامعۀ پس‌ماندۀ خود لازم بود، سخن می‌گوید. او می‌خواهد وضع خود و مردمش فهمیده شود؛ پس از اضطرار و اجتناب‌ناپذیری شرایطی می‌گوید که دهه‌ها و بلکه قرن‌ها تصمیماتِ نامسئولانه و نابخردانه برای او به ارث گذاشته. او می‌گوید که سیاست داخلی و خارجی گذشته را دیگر نمی‌توانست ادامه دهد و انتظاراتی که بر گردۀ دولتش جا خوش کرده بود، امکان تنفس را از آن سلب کرده بود. او به حضار نوید می‌دهد که با اتکا به راهکارهایی درست و ارزیابیِ پیامدها در هر مرحله، با روی کردن به واقعیت و کنار زدن هر چه جز آن است، می‌توان به پیش رفت؛ هرچند مصائب و دردهایی تجربه شود، اما همین سیاست‌های درست است که با پیش‌بینیِ موثرِ آن‌ها اجازه داده تا به حداقل رسانده شوند. او می‌گوید که باید به واقع‌نگری و راه‌حل‌های سنجیده خوشبین بود؛ مگر آن‌ها بتوانند حتی مشکلات جدایی‌طلبیِ گوشه و کنار سرزمین پهناور اتحاد شوروی را هم با مکانیسمی حقوقی و توافقی مرتفع کنند. ابزارهای سیاستی و توافقات، گورباچفِ خسته از ایدئولوژیِ حزب را خشنود کرده. کشوری که تا پیش از این، ایالات متحده، سرزمین رویاها، را رویاروی خود می‌دید؛ حالا به واقعیتِ پیش چشمش رو کرده است.

 

سخنرانی

سخنرانی نوبل، ۵ ژوئن ۱۹۹۱، اسلو

آقای رئیس، خانم‌ها و آقایان؛ این لحظه برای من کمتر از لحظه‌ای که نخستین بار از تصمیم کمیتۀ نوبل آگاه شدم احساسی نیست. زیرا در موقعیت‌هایی مشابه، مردانی بزرگ با بشریت سخن گفتند؛ مردانی مشهور به شجاعتشان در تلاش برای پیوند دادن اخلاق و سیاست. و از هم‌وطنان من در میان آنان بوده‌اند.

اعطای جایزۀ صلح نوبل انسان را وامی‌دارد بار دیگر به پرسشی به‌ظاهر ساده و روشن بیندیشد:
صلح چیست؟
هنگام آماده شدن برای سخنرانیم، در یک دانشنامۀ قدیمیِ روسی تعریفی از «صلح» یافتم به معنای «کُمون» یا همان سلول سنتیِ زندگیِ دهقانیِ روسی. من در آن تعریف، درکِ عمیق مردم را از صلح دیدم: صلح به مثابۀ هارمونی، همسازی، کمک متقابل و همکاری
.
این درک در اصول ادیان جهانی و در آثار فیلسوفان از عهد باستان تا زمان ما مجسم شده. نام بسیاری از آنان پیش از این در این‌جا برده شده است. بگذارید نام دیگری به آن‌ها بیفزایم. صلح «ثروت و عدالت را رواج می‌دهد که مایۀ رفاه ملت‌هاست»؛ صلحی که «صرفا وقفه‌ای در جنگ‌ها باشد ... شایستۀ این نام نیست»؛ صلح مستلزم «مشورت عمومی» است. این را حدود ۲۰۰ سال پیش، واسیلی فیودورویچ مالینفسکی -رئیسِ لیسِئوی تزارسکویه که پوشکینِ بزرگ در آن تحصیل کرد- نوشت.

از آن زمان البته تاریخ چیزهای بسیاری به محتوای خاصِ مفهوم صلح افزوده است. در این عصرِ هسته‌ای، صلح همچنین به معنای شرطی برای بقای نوع بشر است. اما جوهرۀ آن، چنان‌که هم خردِ عامه و هم رهبران فکری فهمیده‌اند، همان است. امروز، صلح به معنای صعود از همزیستیِ ساده به همکاری و خلاقیتِ مشترک میان کشورها و ملت‌هاست. صلح حرکتی‌ست به سوی جهانی بودن و جهان‌شمولیِ تمدن. هرگز پیش از این، این ایده که صلح تجزیه‌ناپذیر است، چنین که اکنون هست، راست نبوده. صلح وحدت در شباهت نیست، بلکه وحدت در تنوع است؛ در تطبیق و آشتیِ تفاوت‌ها. و در حالت آرمانی، صلح به معنای نبودِ خشونت است. صلح یک ارزش اخلاقی است. و در این‌جا باید از راجیو گاندی یاد کنیم که چند روز پیش به نحوی تراژیک جان باخت.

من تصمیم کمیتۀ شما را به منزلۀ تأیید اهمیتِ بین‌المللیِ عظیمِ تغییراتی می‌دانم که اکنون در اتحاد شوروی در جریان است، و نیز به عنوان ابراز اعتماد به سیاستِ «فکرِ نو» ما؛ که بر این باور استوار است که در پایان قرن بیستم، زور و اسلحه باید جای خود را به‌عنوان یک ابزار اصلی در سیاست جهانی واگذار کنند.
من تصمیمِ اعطای جایزۀ صلح نوبل به خود را همچنین اقدامی از سرِ همبستگی با آن کارِ سترگی می‌بینم که تا کنون مطالبات عظیمی به جهتِ تلاش‌ها، هزینه‌ها، سختی‌ها، اراده و شخصیت بر دوش مردم شوروی گذاشته است. و همبستگی ارزشی جهانی‌ست که رفته‌رفته برای پیشرفت و بقای بشریت ضروری می‌شود.

اما یک دولت مدرن باید شایستۀ همبستگی باشد؛ به بیان دیگر، باید چه در امور داخلی و چه بین‌المللی، سیاست‌هایی را دنبال کند که منافعِ مردمِ خود و منافعِ جامعۀ جهانی را به هم نزدیک کند. این وظیفه، هرچند بدیهی، وظیفه‌ای ساده نیست. زندگی بسیار غنی‌تر و پیچیده‌تر از حتی کامل‌ترین طرح‌هایی‌ست که برای بهبود آن ریخته می‌شود. زندگی سرانجام انتقام خود را از تلاش‌ها برای تحمیل طرح‌های انتزاعی -حتی با بهترین نیت‌ها- می‌گیرد. پرسترویکا این را دربارۀ گذشته‌یمان به ما فهمانده، و تجربۀ واقعیِ سال‌های اخیر به ما آموخته که به عام‌ترین قوانین مدنیت سر بنهیم.

این لیکن بعدتر حاصل شد. اما در مارس و آوریل 1985 خود را در برابر انتخابی حیاتی (و اذعان می‌کنم) دردناک یافتیم. زمانی که پذیرفتم مقام دبیرکلی کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی -در عمل بالاترین مقامِ دولتیِ آن زمان- را بر عهده بگیرم، دریافتم که دیگر نمی‌توانیم مانند گذشته زندگی کنیم و اگر برای مبادرت به اصلاحات اساسی حمایت نشوم، نمی‌خواهم در آن مقام بمانم. برایم روشن بود که راهی دراز در پیش داریم. البته نمی‌توانستم تصور کنم مشکلات و دشواری‌های ما چه‌قدر سهمگین‌اند. باور دارم کسی در آن زمان نمی‌توانست آن‌ها را پیش‌بینی کند.

کسانی که آن موقع بر کشور حکومت می‌کردند، می‌دانستند واقعا چه بر سر آن می‌آید؛ چیزی که ما بعدها آن را «زاستُی» نامیدیم، که تقریبا «رکود» ترجمه می‌شود. آن‌ها می‌دیدند که جامعۀ ما درجا می‌زند؛ و در خطرِ عقب‌ماندگیِ برگشت‌ناپذیر از جاهای پیشرفته در تکنولوژی در جهان است. استیلای کامل مالکیتِ دولتیِ با مدیریت متمرکز؛ سیستمِ فراگیرِ اقتدارگرا-بوروکراتیک؛ چنبرۀ ایدئولوژی بر سیاست؛ انحصار در اندیشۀ اجتماعی و علوم؛ صنایعِ نظامی‌شده‌ای که بهترین منابع ما -از جمله بهترین منابع فکری- را می‌مکیدند؛ بارِ تحمل‌ناپذیرِ مخارج نظامی که صنایع غیرنظامی را خفه کرد و دستاوردهای اجتماعیِ دورانِ پس از انقلاب را که واقعی بودند و ما به آن‌ها می‌بالیدیم، تضعیف می‌کرد؛ چنین بود وضعیتِ واقعیِ کشور.

در نتیجه یکی از ثروتمندترین کشورهای جهان که از پتانسیلِ سرتاسریِ عظیمی برخوردار بود، حالا در سراشیبی بود. جامعۀ ما هم از نظر اقتصادی و هم فکری، رو به افول بود.
با این حال، ظاهرا برای یک ناظرِ سهل‌انگار، کشور تصویری از سلامتِ نسبی، ثبات و نظم ارائه می‌داد. جامعۀ گمراه که تحت طلسمِ پروپاگاندا بود، به آنچه می‌گذشت و آنچه آیندۀ نزدیک برایش در آستین داشت چندان هشیار نبود. کوچک‌ترین بروز اعتراض سرکوب می‌شد. بیشتر مردم آن‌ها را کفرآمیز، سیاه‌نمایانه و ضدانقلابی می‌پنداشتند
.
این، وضعیت در بهار ۱۹۸۵ بود؛ و وسوسۀ بزرگی وجود داشت که همه چیز را همان‌طور که بود رها کنیم و تنها با تغییراتی ظاهری بزک کنیم. لیکن این به معنای ادامۀ فریب دادنِ خودمان و مردم بود.

این جنبۀ داخلیِ معمایی بود که پیش رو داشتیم. در جنبۀ سیاست خارجی، رویاروییِ شرق و غرب وجود داشت؛ تقسیمی صلب به دوستان و دشمنان، دو اردوگاه متخاصم با مجموعه‌ای متناظر از ویژگی‌های جنگ سرد. هم شرق و هم غرب در قیدِ منطقِ رویارویی نظامی بودند و با مسابقۀ تسلیحاتی خود را بیش از پیش فرسوده می‌کردند. حتی فکرِ برچیدنِ ساختارهای موجود آسان به سر نمی‌زد. با این حال، این درک که ما با فاجعه‌ای اجتناب‌ناپذیر -هم در داخل و هم در عرصۀ بین‌الملل- روبه‌رو هستیم، به ما توان داد تا دست به انتخابی تاریخی بزنیم؛ انتخابی که من هرگز از آن پشیمان نشده‌ام.

پرسترویکا، که بار دیگر مردم ما را به عقل سلیم بازمی‌گرداند، به ما امکان داده تا درهای خود را به روی جهان باز کنیم و رابطه‌ای نرمال میان توسعۀ داخلیِ کشور و سیاست خارجیِ آن برقرار سازیم. اما همۀ این‌ها مستلزم کارِ دشوار بسیار است. ما به مردمی که باور داشتند سیاست‌های دولت‌شان همواره به آرمان صلح وفادار بوده است، سیاستی را پیشنهاد کردیم که از بسیاری جهات متفاوت بود؛ سیاستی که حقیقتا در خدمت آرمان صلح باشد، اما در تباین با دیدگاهِ رایج دربارۀ معنای صلح و به‌ویژه با کلیشه‌های تثبیت‌شده دربارۀ چگونگیِ پاسداری از آن. ما «تفکر نو» را در سیاست خارجی پیشنهاد کردیم.

این‌چنین گام در راه تغییراتی بزرگ نهادیم که چه‌بسا مهم‌ترین تغییرات قرن بیستم، هم برای کشور ما و مردمانش و هم برای تمام جهان از کار درآیند.

من کتابم دربارۀ پرسترویکا و «تفکر نو» را با این کلمات آغاز کردم: «ما می‌خواهیم درک شویم.» پس از مدتی احساس کردم که این اتفاق دارد می‌افتد. اما اکنون مایلم بار دیگر آن کلمات را این‌جا، از این سکوی جهانی، تکرار کنم. زیرا معلوم شد که فهمیدنِ واقعیِ ما -فهمیدنی که به اعتماد بینجامد- به دلیلِ عظمتِ تغییراتی که در کشورمان در جریان است، ابدا آسان نیست. ابعاد و ماهیت این تغییرات چنان است که نیازمند تحلیلی عمیق است. به کار بستنِ عقلانیتِ متعارف دربارۀ پرسترویکا بی‌حاصل است. همچنین گذاشتنِ شرط و شروط نیز بیهوده و خطرناک است؛ این‌که بگویید: ما تنها زمانی شما را می‌فهمیم و باور می‌کنیم که شما، اتحاد شوروی، کاملاً شبیه «ما»، یعنی غرب شوید.
هیچ‌کس در موقعیتی نیست که با جزئیات توصیف کند پرسترویکا در نهایت چه چیزی به بار خواهد آورد. اما قطعاً این خودفریبی خواهد بود اگر انتظار داشته باشیم پرسترویکا «کپیِ» چیزی را تولید کند. البته آموختن از تجربۀ دیگران کاری‌ست که انجام داده‌ایم و انجام خواهیم داد. اما این بدان معنا نیست که ما دقیقا شبیه دیگران خواهیم شد. دولت ما هویت متعلق به خود را در جامعۀ بین‌المللی حفظ خواهد کرد. کشوری چون کشور ما، با ترکیبِ قومیِ منحصربه‌فرد و درهم‌تنیده‌اش، تنوع فرهنگی و گذشتۀ تراژیکش، عظمتِ تلاش‌های تاریخی و کارهای بزرگ مردمانش؛ چنین کشوری راهِ متعلق به خود را به سوی تمدنِ قرن بیست‌ویکم و جایگاهِ خویش را در آن خواهد یافت.
پرسترویکا باید تنها در همین بستر درک شود، وگرنه شکست خواهد خورد و طرد خواهد شد. هرچه باشد، ناممکن است که تاریخِ هزارسالۀ کشور را «دور انداخت»؛ تاریخی که ما هنوز باید آن را به بررسی‌ای جدی بگذاریم تا حقیقتی که باید با خود به آینده ببریم را بیابیم
.

ما می‌خواهیم بخشی جدایی‌ناپذیر از تمدنِ مدرن باشیم، در هارمونی با ارزش‌های جهانیِ بشریت زندگی کنیم، به هنجارهای حقوق بین‌الملل پایبند باشیم، و در روابط اقتصادیمان با جهان خارج از «قواعد بازی» پیروی کنیم. ما می‌خواهیم با تمام اقوام دیگر در بارِ مسئولیتِ آیندۀ خانۀ مشترکمان سهیم شویم.

دورۀ گذار به کیفیتی تازه در تمام عرصه‌های حیاتِ جامعه، با پدیده‌هایی دردناک همراه است. زمانی که ما پرسترویکا را آغاز می‌کردیم، نتوانستیم همه‌چیز را به‌درستی ارزیابی و پیش‌بینی کنیم. بلند کردنِ جامعۀ ما از زمین دشوار از آب در آمد؛ جامعه‌ای که آمادۀ تغییرات بزرگی که منافع حیاتیِ مردم را تحت تأثیر قرار می‌دهد و آنان را وامی‌دارد هرآنچه را که سال‌ها به آن خو گرفته بودند، پشت سر بگذارند، نبود. در آغاز، بی‌احتیاط انتظاراتِ بزرگی ایجاد کردیم؛ بی‌آنکه در نظر بگیریم زمان می‌برد تا مردم دریابند که همه باید به شیوه‌ای متفاوت زندگی و کار کنند، تا دست از این انتظار بردارند که زندگیِ جدید از بالا به آنان اعطا شود.

پرسترویکا اکنون وارد دراماتیک‌ترین فازِ خود شده است. به دنبالِ تبدیلِ فلسفۀ پرسترویکا به سیاستِ واقعی -که به معنی دقیق، شروع به منفجر کردنِ شیوۀ کهنه زندگیِ کرد- دشواری‌ها رفته‌رفته انباشته شدند. بسیاری وحشت‌زده شدند و خواستند به گذشته بازگردند. این‌ها تنها کسانی نبودند که اهرم‌های قدرت را در دستگاهِ اجرا، ارتش و ادارات دولتیِ گوناگون در دست داشتند و باید کنار می‌رفتند، بلکه بسیاری از مردم هم بودند که منافع و شیوۀ زندگی‌شان به آزمونی سخت گذاشته شد؛ کسانی که در دهه‌های پیشین فراموش کرده بودند چگونه ابتکار عمل داشته باشند، مستقل باشند، کارآفرین باشند و به خود تکیه کنند.

از همین روست نارضایتی‌ها، فوران‌های اعتراض، و مطالباتِ گزاف، هرچند قابل‌درک که اگر بلافاصله برآورده شوند، به بی‌سامانیِ کامل می‌انجامند. از همین بابت است غلیانِ احساسات سیاسی و ظهورِ اپوزیسیونی مخرب و غیرمنطقی به جای اپوزیسیونی سازنده که در یک نظام دموکراتیک عادی‌ست؛ بگذریم از نیروهای افراطی که در مناطقِ درگیرِ منازعاتِ قومی، به طور ویژه‌ای بی‌رحم و غیرانسانی‌اند.

در طول شش سال گذشته، ما بسیاری از آن‌چه سدِ راهِ نوسازی و دگرگونیِ جامعه‌مان بود، دور انداخته و نابود کرده‌ایم. اما زمانی که آزادی به جامعه داده شد، نتوانست خود را بازشناسد؛ زیرا، به اصطلاح، دیری بود که «پشتِ ویترین» زیسته بود. تضادها و رذیلت‌ها رو آمدند، و حتی خون ریخته شده است، هرچند ما توانسته‌ایم جلوی حمامِ خون را بگیریم. منطقِ اصلاح با منطقِ پس‌زدن، و با منطقِ بی‌صبری که نابردباری تولید می‌کند، سرشاخ شده. در این وضعیت، که وضعیتی سرشار از فرصت‌های بزرگ و ریسک‌های عمده است، در نقطه اوجِ بحرانِ پرسترویکا، وظیفۀ ما این است که در مسیر باقی بمانیم و هم‌زمان به مشکلاتِ روزمره- که عملاً دارند این سیاست را پاره‌پاره می‌کنند- بپردازیم؛ و این کار را به گونه‌ای انجام دهیم که از انفجارِ اجتماعی و سیاسی جلوگیری شود.

اکنون دربارۀ موضعِ من؛ درخصوصِ انتخابِ بنیادین، من دیری است که تصمیمی نهایی و بازگشت‌ناپذیر گرفته‌ام. هیچ‌چیز و هیچ‌کس، هیچ فشاری چه از راست و چه از چپ، مرا وادار نخواهد کرد که مواضعِ پرسترویکا و «تفکرِ نو» را رها کنم. من قصد ندارم دیدگاه‌ها یا اعتقاداتم را تغییر دهم. انتخاب من انتخابی نهایی‌ست.

اعتقاد راسخم این است که مسائلی که در جریانِ دگرگونی‌های ما پدید می‌آیند، تنها با ابزارهای قانونی قابل حل‌اند. برای همین است که تمام تلاش خود را می‌کنم تا این فرایند را در چارچوبِ دموکراسی و اصلاحات نگه دارم.
این دربارۀ مسئلۀ خودمختاریِ ملت‌ها هم که برای ما مسئله‌ای چالش‌برانگیز است، صادق است. ما به‌دنبال مکانیسم‌هایی برای حل آن مشکل در چارچوبِ یک فرایندِ قانونِ اساسی هستیم؛ ما انتخابِ مشروعِ اقوام را به رسمیت می‌شناسیم، با این برداشت که اگر قومی واقعا تصمیم بگیرد، از طریقِ یک همه‌پرسیِ عادلانه، از اتحاد شوروی خارج شود، آنگاه یک دورۀ گذارِ توافق‌شده لازم خواهد بود
.

هدایتِ مسیری صلح‌آمیز در کشوری که به نسل به نسلِ مردمش چنین القا شده که آنان که قدرت یا نیرو دارند می‌توانند مخالفان یا دگراندیشان را از سیاست بیرون کنند یا حتی به زندان بیندازند، آسان نیست. قرن‌ها تمام مشکلات کشور نهایتا با ابزارهای خشونت‌آمیز حل می‌شد. این همه نشانی تقریبا پاک‌نشدنی بر تمامِ «فرهنگِ سیاسی» ما -اگر این اصطلاح اصلا در این مورد مناسب باشد- بر جای گذاشته. دموکراسیِ ما در حال زاده شدنی همراه با درد است. یک فرهنگِ سیاسی در حال ظهور است؛ فرهنگی که بحث و پلورالیسم را پیش‌فرض می‌گیرد، اما همچنین نظمِ قانونی را؛ و اگر قرار است دموکراسی کار کند، اقتدارِ حکومتیِ نیرومند مبتنی بر قانونی واحد برای همه. این فرایند در حالِ قوت گرفتن است. قاطعیت در پیگیریِ پرسترویکا موضوعی که این روزها بسیار بحث‌برانگیز است- باید با معیارِ تعهد به تغییرِ دموکراتیک سنجیده شود. قاطعیت به معنای بازگشت به سرکوب، دیکته کردن، یا پایمال کردنِ حقوق و آزادی‌ها نیست. من هرگز موافقت نخواهم کرد که جامعه‌مان بار دیگر به سرخ‌ها و سفیدها تقسیم شود؛ به کسانی که مدعی‌اند «از جانب مردم» سخن می‌گویند و عمل می‌کنند، و کسانی که «دشمنانِ مردم‌اند». امروز قاطعیت به معنای عمل کردن در چارچوبِ کثرت‌گراییِ سیاسی و اجتماعی وَ حاکمیتِ قانون است تا شرایط برای اصلاحاتِ مداوم فراهم و از فروپاشیِ دولت و سقوطِ اقتصادی جلوگیری شود؛ جلوگیری از فاحعه‌بار شدن عناصر هرج و مرج.

این همه نیازمند برداشتن گام‌های تاکتیکی مشخصی‌ست؛ نیازمند جست‌وجو برای راه‌هایی مختلف جهت پرداختن به امور کوتاه‌مدت و بلندمدت. چنین تلاش‌ها و گام‌های سیاسی و اقتصادی، توافق‌هایی بر پایۀ سازشِ معقول، در برابر دیدگان همه قرار دارد. من متقاعد شده‌ام که «بیانیۀ 9+1» [1] به‌عنوان یکی از همین گام‌ها، به‌عنوان یک فرصت بزرگ، در تاریخ ثبت خواهد شد. همۀ بخش‌های تصمیمات ما به آسانی پذیرفته یا به‌درستی درک نمی‌شوند. تصمیمات ما در بیشتر موارد نامحبوب‌اند؛ امواج انتقاد را برمی‌انگیزند. اما زندگی شگفتی‌های بسیار بیشتری برای ما در آستین دارد، همان‌گونه که ما نیز گاه آن را شگفت‌زده خواهیم کرد. نتیجه‌گیری شتاب‌زده پس از هر گامِ رهبرانِ شوروی، پس از هر فرمانِ رئیس‌جمهور، کوشش برای فهمیدن این‌که آیا او به چپ می‌رود یا به راست، به عقب یا جلو، فعالیتی بی‌ثمر خواهد بود و به فهم نخواهد انجامید.

ما پاسخ پرسش‌هایی که با آن‌ها روبه‌روییم را تنها با حرکت به جلو، تنها با ادامه دادن و حتی رادیکال کردنِ اصلاحات، و با دموکراتیزه کردنِ مداوم جامعه‌مان خواهیم جست. اما ما با احتیاط پیش خواهیم رفت، در حالی که هر گاممان را با دقت می‌سنجیم.

هم‌اکنون در جامعۀ ما اجماعی وجود دارد که باید به سوی یک اقتصادِ بازارِ مختلط حرکت کنیم. هنوز اختلافاتی بر سر چگونگی و سرعت انجام آن وجود دارد. برخی طرفدارِ عبورِ هرچه سریع‌تر از دورۀ گذارند، به هر قیمتی که شده. اگرچه این ممکن است بوی ماجراجویی بدهد، نباید این واقعیت را نادیده گرفت که چنین دیدگاه‌هایی تأییداتی دارند. مردم خسته‌اند و به آسانی تحت تأثیر پوپولیسم قرار می‌گیرند. بنابراین، حرکتِ بیش از حد کُند و معطل نگه داشتنِ مردم در بلاتکلیفی نیز به همان اندازه خطرناک خواهد بود. برای آنان، زندگیِ امروز دشوار است؛ زندگی‌ای پر از عسرت بسیار.

کار بر روی «معاهدۀ اتحادِ» جدید وارد مرحلۀ نهایی شده است. تصویب آن فصل تازه‌ای را در تاریخ دولتِ چندملیتیِ ما خواهد گشود.
پس از دوره‌ای از جدایی‌طلبیِ لجام‌گسیخته و سرخوشی، هنگامی که تقریبا هر آبادی اعلامِ خودمختاری کرد، نیرویی مرکزگرا بر پایۀ نگاهی عاقلانه‌تر به واقعیت‌های موجود و خطراتِ درکار، در حال شتاب گرفتن است. و این اکنون بیش از هرچیزی می‌ارزد. اراده‌ای فزاینده برای رسیدن به اجماع در کار است، و درکی فزاینده از این‌که ما یک دولت، یک کشور و یک زندگیِ مشترک داریم. این چیزی است که باید پیش از هر چیز حفظ شود. تنها آن‌گاه است که می‌توانیم به معین کردنِ این برسیم که به کدام حزب یا باشگاه بپیوندیم و کدام خدا را بپرستیم.

فرایندِ طوفانی و متناقضِ پرسترویکا به‌ویژه در دو سال گذشته، ما را واداشت تا مستقیما با مسئلۀ معیارهای سنجشِ کارآمدیِ رهبرانِ دولت روبه‌رو شویم. در محیط جدیدِ نظامِ چندحزبی، آزادیِ اندیشه، هویتِ قومیِ بازیافته و حق حاکمیتِ جمهوری‌ها، منافع جامعه باید مطلقا بالاتر از منافع احزاب یا گروه‌های مختلف، یا هر منفعتِ بخشی، محلی یا خصوصیِ دیگر قرار گیرد؛ هرچند آن‌ها نیز حقِ وجود و نمایندگی شدن در فرایند سیاسی و زندگی عمومی را دارند شوند و البته باید در سیاست‌های دولت لحاظ گردند.

خانم‌ها و آقایان؛ سیاست بین‌الملل عرصۀ دیگری است که در آن چیزهای بسیاری به تفسیرِ درست از آنچه اکنون در اتحاد شوروی می‌گذرد بستگی دارد. این امروز صادق است و در آینده نیز برقرار خواهد ماند. ما اکنون به نقطه‌ای نزدیک می‌شویم که شاید آن نقطۀ سرنوشت‌ساز باشد که جامعۀ جهانی و بیش از همه، دولت‌هایی که بیشترین قوه را برای تأثیرگذاری بر تحولات جهانی دارند، باید موضع خود را در قبال اتحاد شوروی تعیین کنند و بر آن اساس عمل نمایند.
هرچه بیشتر به تحولات کنونی جهان می‌اندیشم، بیشتر متقاعد می‌شوم که جهان به پرسترویکا نه کم‌تر از اتحاد شوروی نیاز دارد. خوشبختانه نسل کنونیِ سیاست‌گذاران در اکثر موارد روز به روز به این ربط متقابل هشیارتر می‌شود؛ و هم به این واقعیت که اکنون که پرسترویکا وارد فاز حیاتیِ خود شده، اتحاد شوروی محق است که برای تضمین موفقیت آن، انتظارِ حمایتِ گسترده داشته باشد.

اخیرا ما به‌طور جدی در حال بازاندیشی در ماهیت و نقشِ همکاری اقتصادی خود با دیگر کشورها، به‌ویژه ملت‌های بزرگ غربی بوده‌ایم. البته متوجهیم که باید اقداماتی انجام دهیم تا ما را قادر سازد واقعا درهای خود را به روی اقتصاد جهانی باز کنیم و بخشی ارگانیک از آن شویم. اما هم‌زمان به این جمع‌بندی می‌رسیم که نیاز به نوعی همزمانیِ اقدامات ما در این جهت با اقداماتِ گروه هفت (G7) و اتحادیۀ (اقتصادی) اروپا[2] وجود دارد. به بیان دیگر، ما به مرحله‌ای اساسا تازه در همکاری بین‌المللیِ خود می‌اندیشیم.

در این ماه‌ها تصمیمات بسیاری در کشور ما گرفته می‌شود و خواهد شد تا پیش‌شرط‌های غلبه بر بحرانِ سیستمی و بازگشتِ تدریجی به یک زندگی نرمال فراهم گردد. تکالیفِ مشخصِ پرشماری را که باید در این بستر به آن‌ها پرداخته شود، در سه حوزۀ اصلی خلاصه می‌شود:
- تثبیت فرایند دموکراتیک بر پایۀ یک اجماع اجتماعیِ مداراتی و ساختارِ جدیدِ قانون اساسیِ اتحادیۀ ما به‌عنوان یک فدراسیونِ درست، آزاد و داوطلبانه؛
- تشدید اصلاحات اقتصادی برای استقرارِ یک اقتصادِ بازارِ مختلط بر پایۀ یک سیستمِ جدیدِ روابطِ مالکیت؛
- برداشتنِ گام‌های محکم برای باز کردن درهای کشور به روی اقتصاد جهانی از طریقِ تبدیل‌پذیریِ روبل و پذیرشِ «قواعد بازیِ» متمدنانه که در بازار جهانی پذیرفته شده است، و از طریق عضویت در بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول؛
این سه حوزه تنگاتنگ به هم مرتبط‌اند
. بنابراین، نیاز به بحث در گروه هفت و در اتحادیۀ (اقتصادی) اروپا وجود دارد. ما نیازمندِ برنامه‌ای مشترک برای اقدام هستیم که در طول چندین سال اجرا شود.

 

[1] در ۲۳ آوریل ۱۹۹۱، نُه رئیس‌جمهورِ جمهوری‌های شوروی به علاوه گورباچف، رئیس‌جمهور اتحاد شوروی، توافق کردند که ظرف شش ماه معاهدۀ اتحاد و قانون اساسی جدیدی برای بازسازی ساختار اتحاد شوروی تدوین شود.

[2] گروه هفت کشور صنعتی شامل ایالات متحده، بریتانیا، فرانسه، آلمان، ژاپن، کانادا و ایتالیا است. اتحادیۀ اروپای آن زمان، انجمن اقتصادی و سیاسیِ ملت‌های اروپایی بود.

 

پیوست

کتاب پرسترویکا: فکر نو برای کشور ما و جهان (1987)
فصل یک پرسترویکا: خاستگاه‌ها، جوهره، و خصلتِ انقلابی

برنامه‌ای به دقت تدارک‌دیده شده، نه یک اعلامیه پُرسروصدا

 

مفهومِ بازسازی با همۀ مسائلی که داشت، به تدریج تکامل یافته بود. مدت‌ها پیش از نشست عمومیِ آوریل، گروهی از رهبران حزب و دولت، تحلیلی همه‌جانبه از وضعیت اقتصاد را آغاز کرده بودند. تحلیل آنان سپس به پایه و اساس اسنادِ پرسترویکا بدل شد. ما با استفاده از توصیه‌های دانشمندان و کارشناسان، تمام پتانسیل موجودمان، و گلچین آنچه اندیشۀ اجتماعی خلق کرده بود، ایده‌های پایه را پروراندیم و سیاستی را تدوین کردیم که متعاقبا شروع به اجرایش نمودیم.

بدین‌سان، زرادخانه‌ای از ایده‌های سازنده انباشته شده بود. بنابراین، در نشست عمومیِ آوریل ۱۹۸۵، ما توانستیم برنامه‌ای کم‌وبیش سنجیده و نظام‌مند پیشنهاد کنیم و استراتژی مشخصی برای توسعه آتیِ کشور و یک برنامۀ عمل ترسیم نماییم. روشن بود که مرمت‌های ظاهرسازانه و وصله‌پینه کردن کارساز نیست؛ یک تعمیر اساسی لازم بود. همچنین امکان صبر کردن وجود نداشت، زیرا تا همان موقع زمانِ بسیاری از دست رفته بود.

نخستین مسئله‌ای که طرح شد، بهبود وضعیت اقتصادی و متوقف و معکوس کردن روندهای نامطلوب در آن حوزه بود.

فوری‌ترین اولویت، که طبعا ابتدا به آن پرداختیم، این بود که نوعی نظم به اقتصاد ببخشیم، انضباط را سفت‌تر کنیم، سطح سازماندهی و مسئولیت‌پذیری را بالا ببریم، و عقب‌ماندگی‌ها را در حیطه‌هایی که عقب بودیم جبران کنیم. بسیاری کارِ سخت انجام شد و البته همچنان ادامه دارد. همان‌طور که انتظار می‌رفت، این کار نخستین نتایج خود را به بار آورده است. نرخ‌های رشد اقتصادی از کاهش بازایستاده و حتی نشانه‌هایی از بهبود نشان می‌دهد.

البته ما می‌دانستیم که این ابزارها به تنهایی پویاییِ بزرگی به اقتصاد نخواهند بخشید. پیداست که اولویت‌های اصلی، جای دیگری نهفته است؛ در یک بازسازماندهیِ ساختاریِ عمیقِ اقتصاد، در نوسازیِ بنیادِ مادی آن، در فناوری‌های تازه، در تغییرات سیاست سرمایه‌گذاری، و در استانداردهای بالا در مدیریت. همه این‌ها به یک چیز ختم می‌شود: شتاب بخشیدن به پیشرفتِ علمی و تکنولوژیک.

و قطعاً تصادفی نیست که پس از نشست عمومی آوریل، نخستین گامی که رهبریِ جدیدِ اتحاد شوروی برداشت، بحث دربارۀ این مسائل در یک کنفرانسِ مهمِ کمیته مرکزیِ حزب کمونیست اتحاد شوروی در ژوئن ۱۹۸۵ بود. این از آن نوع بحث‌هایی نبود که سال‌ها به آن عادت کرده بودیم. انتقادات بسیاری مطرح شد؛ تلخ اما پرشور. ولی چیزهای اصلی‌ای که بحث شد، راه‌ها و ابزارهای مشخص و مؤثر برای گذار به یک اقتصاد فشرده و به کیفیتی نو از رشد اقتصادی بود.

در طول آن سال، برنامه‌هایی جامع و اساسی در حوزه‌های اصلی علم و فناوری تدوین شد. هدف آن‌ها دستیابی به یک گشایش بزرگ و رسیدن به سطح جهانی تا پایان این قرن است.

در عمل، ما در اینجا با یک سیاستِ سرمایه‌گذاری و ساختاریِ نو روبه‌روییم. تأکید از ساخت‌وسازهای جدید برداشته شده و بر تجهیزِ فنیِ مجددِ بنگاه‌ها، صرفه‌جویی در منابع، و به شدت بالا بردنِ کیفیتِ خروجی گذاشته شده. ما هنوز هم توجه زیادی به توسعه صنایع معدنی خواهیم داشت، اما در تأمین مواد خام، سوخت و انرژی برای اقتصاد، تأکید اکنون بر به‌کارگیریِ فناوری‌های صرفه‌جویی‌کننده در منابع خواهد بود؛ بر بهره‌برداریِ عقلانی از منابع.

برنامه‌ای ویژه برای مدرنیزاسیونِ صنایع مهندسی، که مورد غفلت واقع شده بود، طراحی شده است. هدف این برنامه نوسازیِ کاملِ محصولات مهندسی و رسیدن به سطح جهانی تا اوایل دهه ۱۹۹۰ است. و مسلما، این برنامه یک دگرگونیِ رادیکالِ مکانیسم اقتصاد را دربر دارد که همان‌طور که اکنون خوب می‌دانیم، برای جهش در پیشرفت تکنولوژیک و افزایش کارایی اقتصادی ضروری‌ست.

این پرسش چنان مهم است که من ناچارم بیش از یک بار، در بسیاری از صفحات این کتاب، به آن بازگردم.

اقتصاد، البته، دغدغه اصلی ما بوده و می‌ماند. اما هم‌زمان ما دست به تغییر وضعیتِ اخلاقی و روانیِ جامعه زده‌ایم. در دهه ۱۹۷۰ بسیاری دریافتند که ما نمی‌توانیم بدون تغییراتِ شدید در فکر و روان‌شناسی؛ در سازمان، سبک و شیوه‌های کار در همه‌جا (در حزب، در تشکیلات دولتی، و در سطوح بالا) کاری از پیش ببریم. و این در کمیتۀ مرکزی حزب، در دولت، و نیز در جاهای دیگر اتفاق افتاده است. تغییرات پرسنلیِ مشخصی در تمام سطوح لازم بود. افرادِ تازه‌ای مقام‌های ریاست را بر عهده گرفتند؛ افرادی که وضعیت را به‌خوبی درک می‌کردند و ایده‌هایی داشتند دربارۀ اینکه چه باید بشود و چگونه.

دیدگاه شما
ارسـال دیدگـاه



پرسش فلسفی اگر در پی اساس است، راهی جز یافتن آن در انضمامیت ندارد و سیاست اگر قرار است به اجتماعِ سیاسیِ انسان بیندیشد، ناگزیر از درک انضمامی سرشت آن است. آنچه اینجا به‌نحو شگفت‌انگیزی خود را نشان می‌دهد، وضع نقیضه‌گونی است که فلسفه و سیاست را به هم می‌رساند؛ یعنی پیگیریِ اساس در وضع ناپایدار سیاست. در این وضعِ نقیضه‌گون، نه امر ناپایدار همچون تجربۀ پراکنده است و نه اساس چیزی در بنِ مطلق امور.